داستان دانشگاه
اون استاد ها برا حل مشکل شما سر کلاس نمیان. خودشون مشکل دارن و برا حل اونا میان سر کلاس. مثلاً مشکل مالی و از این قبیل. بعضیا هم عقده ی مطرح شدن دارن یا عقده ی استادی. برا حل این مشکلاشون میان سر کلاس.
چون دانشگاه محلی برا پاس کردن واحد است پاسگاه است و پاسگاه محل اون حرفایی که شما زدید نیست. یا نباید برید دانشگاه یا باید مثل بقیه باشید. من هم این مشکل رو داشتم و برا همون ادامه ندادم و فکر دیگری کردم و اون آزاد اندیشی بجای تقلید اجباری بود. یعنی ترجیح میدم بجای خواندن بیاندیشم و بجای اسارت آزاد باشم.
و داستان زیارت
میتونی قم و کربلا و مکه رو هم اینجا هم بیاری. اما بهتره بی خبر دیگران سفری روحانی و حتی جسمانی به همه ی حرم ها داشته باشی و تا یک ساعت دیگه برگردی خونه تون. این از دعا بالاتره و حتمی است. حتی انیشتین هم به این معتقد است.
انسانیت تو یا انسانیت اون استادتون یا بقیه چی؟ چرا خودتو دست کم می گیری؟ چرا فک می کنی خودت مشکل داری؟
رفتن به قم اعتقاد نیست. ولی عموماً ماها قم رفتن هم بلد نیستیم. فک می کنیم باید سوار اتوبوس شد و ... .
این از مقوله ی همنشینی با پیامبر و ائمه است. کسی همنشین اوناس که عملش مقارن اونا باشه. نه اینکه همسایه شون باشه.
و ارتباط اون با خانواده
این چیزا باعث میشه احساس دوری از خانواده داشته باشین. مگر اینکه حریمی رو برا خانواده تعریف کنین. این مسائل تقریباً به خانواده ربط ندارن و جزء حریم شخصی محسوب میشن. حتی بعد از ازدواج هم این مسائل شخصی است. حریم روابط داخل خانواده در یک سری مسائل عینی و مادی الزام آور است و بقیه ی مسائل از جمله رابطه با خدا و معصومین شامل قانون رشد میشه که اختیاریست و الزامی نمیشه به اونها داشت.
بقیه هر فکری میکنن آزادند. اعتمادشون هم دیگه مهم نیس. خودت به خودت اعتقاد نه، ایمان داشته باش تا این مسائل آزارت ندن.